زندگی مشترک چیست؟! زندگی کردن دو عاشق و دو معشوق! زیر یک سقف. شاید شمول در این تعریف ، بزرگترین آرزوی این روزهای ما باشد اما وقتی به گذشته ی پر حادثه مان فکر میکنم به این نتیجه می رسم نباید فراموش کنم اگر به همین نقطه ی دلدادگیمان هم رسیده ایم پله پله و میلیمتر به میلیمتر! ره پیموده ایم. گاهی آرشیو اینجا را که مطالعه میکنم از خودم تعجب میکنم! این من بودم که توانسته ام دست در دست محبوبم اینهمه پستی و بلندی را طی کنم و به امروز برسم؟ ضمنا آنچه در آرشیو اینجا هست تنها کوتاه نوشته هاییست معمولی. کافیست به دفترخاطرات و اس ام اس های ذخیره شده ی این چهار سال سر بزنم تا به یاد آورم از چه کویرها و قیامت هایی گذشته ایم!!! ما زیر یک سقف زندگی نمی کنیم اما مشترک زندگی می کنیم! وقتی لحظه ی خواب و بیدار شدنمان یکیست. دعا کردنمان. وقتی حتی یک تصمیم را بدون مشورت یکدیگر نمیگیریم. اشک ریختن ها و خداخدا کردن هامان. برنامه ریزی های جدید... رویاهای مشترک... ما همیشه در رویاهای یکدیگر شریکیم!...  این حرف ها را برای امیدوار کردن خودم!!! گفتم! تا در لحظه های غریب و بارانی ام بیشتر قدرت صبوری بیابم. یادم باشد آن روزهای اول را که حتی جرات نداشتم موضوع را با خانواده ام در میان بگذارم. هزاران استرس و دغدغه. خدای زیبای من... جز قدرت لایزال تو چه نیرویی میتوانست آنهمه محال را ممکن کند؟ باور کنید ماجرای عشق ما سراسر اتفاقات محال بود. یادم هست هر پله ای را که پشت سر میگذاشتیم فردایش پله ای دیگر پیش خود میدیدیم. یادم هست اگر شبی با آرامش سر بر بالش میگذاشتم همان موقع میدانستم از فردا پروژه!! ی جدیدی آغاز خواهد شد. گاه حس میکردم برای دختر و پسری به سن و سال ما این سختی ها واقعا سنگین است. یک دختر و پسر ۱۹ ساله را تصور کنید. و حالا امروز در آستانه ی ۲۴ سالگی ، درست زمانی که تازه حس میکنیم وارد دوره ی خاصی از اجتماع شده ایم همیشه به این افتخار میکنیم که با هم بزرگ شدیم. در آغوش عشق بزرگ شدیم. پرورده ی عشقیم و خدا... روح و جانمان با عرفان عجیبی آمیخته شده است... و بی شک این لطافت روح و احساس تنها در سایه ی صبر، توکل به خدا و اتحاد با یکدیگر به دست امده است. در این جملات آخر روی حرف بسیاری از جملاتم با ان هاست که هم درد ما هستند. تا به آن ها یاداوری کنم اگر قدم در راه عشق نهاده ایم باید بدانیم بلا استثنا خود را با مجموعه ی بزرگی از حوادث و سختی های مختلف روبرو کرده ایم که اگر پای یکی از دو نفر(دختر یا پسر) بلرزد و ان یکی دستش را محکم نگیرد وصالی در کار نخواهد بود. پس یادمان باشد جز تلاش برای وصال یک وظیفه ی مهم دیگر هم داریم. و آن هم مسئولیت در قبال محبوبمان است. هواداری همسفرمان که مبادا در این راه احساس تنهایی کند. وظیفه ای که در مورد من و بهار نارنجم ، تا کنون بیشتر او هوادار من بوده است... + دو روز پیش یه ماموریت کاری برام پیش اومد و باید میرفتم مشهد. یه بار سعادت زیارت آقا رو داشتم. ولی همون یک بار هم به گونه ای بود که همش فکر می کردم فقط سعادت بود وگرنه منطقا نمیتونستم به این سعادت برسم. هر جای صحن و حرم که پا میگذاشتم خاطره ی سفر قبل و حضور رامینم دل و روحمو آتش میزد. چقدر جاش خالی بود. دستمو محکم میگرفت و ... برگشت با اتوبوس بر میگشتم. بارون می اومد و از پشت شیشه ی خیس به جاده چشم دوخته بودم. مدام ذهنم مشغول این موضوع بود که : "چرا خدا اینقدر هوامو داره. من همیشه تا لبه ی تیغ رفتم اما هیچوقت از روش نیفتادم پایین. تعجبم از این بابته که من خودم بنده ی لایقی نیستم. پس چرا خدا اینقدر هوامو داره؟ " + اون سفر کربلا که در پست قبلی ازش حرف زدم یه جایزه بود برای برنده شدنم در یه جشنواره ی شعر. هرچی برنامه ریزی کردیم دیدیم در زمان اعزام این کاروان که میشد نیمه های اسفند ، بهار نارنجم نمی تونه باهام بیاد. اینه که نتونستم خودمو متقاعد کنم تنها برم. بنابراین ازشون خواستم هزینه رو به حسابم واریز کنن و بذارم تا در طی سال آینده با معشوقم به این سفر بزرگ و مقدس بریم... + آخر هفته ی دیگه دوباره کنار همیم. چه اتفاقی زیباتر از این؟! و سخن اخر اینکه : پر از حسرت با تو بودنم رامین... |