آنجا که از عشقی زمینی به آسمان ها رسیدیم... آنجا که محال را ممکن ساختیم تا زین پس در تمام عرصه های زندگی یادمان باشد که هر کوهی با نیروی عشق "حقیقی" از هم میپاشد...

بسم الله العشق...

اینجا... یکی از عاشقانه نوشت های دخترک و پسرک عاشقی است که پس از یک آشنایی غریب و طوفانی در پائیز 84، برای وصال یکدیگر سفر آغاز کرده و به اندازه ی تمام کویرها و قیامت های زندگی، ره پیمودند. نه کنار هم که فرسخ ها دور از هم. اما آنچه مسلم است این است که در عشق فاصله ها ناچیز و عشق حدی فراتر از هم جواری جسم هاست... چند ماه پس از آن حادثه ی روحانی، اینجا برای پنجره های قلب های روشن، از حماسه ی دلدادگیمان قصه آغاز کردیم و چنانچه وب نوشته های این وبگاه را مطالعه نمایید خواهید دید برای وصال یکدیگر از چه طوفان ها و حادثه هایی گذشته ایم... . تا اینکه این سفر در 21 مرداد 86 به سرزمین زیبایی به نام وصال رسید. گرچه این وصال نقطه ی عطف زیبایی در حماسه ی دلدادگیمان به شمار میرود اما تنها مقدمه ایست برای آغاز سفری دوباره! ...هماره ی زندگی هنوزی از سفر است... سفری همراه با اوجی مرتفع تر از عشق...

----------------------------------

خانه

پست الکترونیک

طراح قالب:
عشق بیدار


عناوین آخرین یادداشت ها


آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 1 شهریور ماه سال 1387
ماجرای جالب مهریه ی ما

روزیکه پا توی راه این عشق گذاشتم سختی های زیادی رو پیش روم می دیدم. استرس ها و کابوس هایی که فکر کردن بهشون آرامشم رو به هم می زد. اونقد که گاهی می بریدم و به بهارنارنجم پناه می بردم و اون بود و آغوش عشق و توکل به خدا... برای رسیدن به خیلی چیزا غصه خوردیم و در کنار هم با تدبیر زمینه سازی می کردیم تا خودمونو برا مقابله باهاشون آماده کنیم. تمام این موانع از جنس این دنیای خاکی و مادی بود ، چون این وسط عشق و معنویات رو در حد متعالی داشتم. اما باید باور کرد که دنیا خیلی پسته و برای رسیدن به هم و عشقمون باید یه سری موانع دنیایی و مادی رو پشت سر می ذاشتیم. روزگاری که عاشقانگی غریب و طوفانیم بعد از ابراز عشق محبوبم شروع شد، به نوعی هیچ چیز بر وفق عادات دنیایی نبود. شب هایی رو یادم میاد که با ناامیدی از حصول به بعضی اهداف ، با دلی پر آشوب و چشای خیس، رو به آسمون آروم زیر لب می گفتم: "اشکال نداره. من دوسش دارم. خدا هوامو داره. اونقد مقاومت می کنم تا به هوای عشقش بمیرم. مگه این دنیا چقد ارزش داره؟"

اما حالا آروم آروم و باور نکردنی دارم به خیلی از اون اهداف می رسم. اونم در حدی فراتر از تصورم. مثلا یکی از دغدغه های وحشتناکم بحث مهریه بود. پدر من به شدت مصر بود که من باید یه مهریه ی سنگین داشته باشم و مثلا توی مهریه ام یکی دو قلم منزل مسکونی هم باشه. حتی بارها بهم گوشزد می کرد که اگه با مهریه ام موافقت نشه نامزدیمو بهم میزنه. پدر من آدم غیر منطقی ای نبود. اتفاقا ایشون انسان خیلی بزرگ با موقعیت اجتماعی بالایی هستن. اما اینکه من دختر اولش بودم و علاقه ی خاصش به من و همچنین شهرت و موقعیت اجتماعی خودم باعث شده بود به شدت نگران دور کردن من از خودش باشه. و معتقد بود حالا که قراره منو هزار کیلومتر از خودش دور کنه باید برام یه پشتوانه ی مالی بزرگ توی اون شهر غریب بسازه. اینه که روی مهریه ام خیلی تاکید می کرد. شاید اگه منم لج می کردم و اصرار می کردم و مثلا می گفتم همه چی پای خودم، ایشون هم کوتاه می اومد. اما مساله اینجاست که من و رامینم از همون ابتدا مشکلاتمونو جوری حل می کردیم که ذره ای با خونواده هامون درگیر نشیم و همین باعث این همه سختی شد. چند روز پیش که می خواستیم بریم سفر _پیش رامینم_ قبلش خونواده ها قرار گذاشته بودند این سری در مورد مهریه توافق کنند. من و رامین، هر دو علی رغم زمینه سازی های قبلیمون به شدت مضطرب بودیم. یادمه شبی که قرار شد خونواده ها مهریه رو تعیین کنن داشتم از اضطراب خفه می شدم! رامین هم، چنان استرسی داشت که تا بهش نزدیک می شدم و می خواستم چیزی بگم با نگاه مضطرب و ملتمسانه و عاشقانه اش ازم می خواست هیچی نگم. تقریبا هر دو مطمئن بودیم که امشب مشکل جدید و سختی پیش میاد. اما به شکلی کاملا باور نکردنی شرایط که تا قبل از اون لحظه بر خلاف ما بود، کاملا سازگار شد و من و رامین که فکر می کردیم امکان نداره خونواده ی رامینم با یه مهریه ی خاصی که پدرم تعیین کرده بود موافقت کنند به شدت غافلگیر شدیم. شرایط جوری شد که مهریه به میزانی تقریبا دو برابر اونچه پدرم تعیین کرده بود تعیین شد!!!!!! مهریه ای سنگین که توی فامیل من و رامینم بی سابقه بود. و نکته ی مهم این بود که خونواده ها ذره ای از هم نرنجیدند و با رضایت کامل از هم همه چی تموم شد. خدا می دونه اون لحظات چه لحظات عجیبی بود. مساله ی مهریه برای ما دو تا از همون ابتدای آشناییمون کابوسی شده بود وحشتناک، چون پدرم رقم سنگینی رو مد نظر داشت. توی اون لحظات حالی داشتم عجیب. فقط دلم می خواست سجده کنم و اشک بریزم. چون اطمینان داشتم این مشکل رو فقط خدا حل کرد. شُک شادی این مساله چنان شدید بود که هر دومونو تا ساعت ها گیج نگه داشت!

مساله ی مهریه برای شخص من هیچ ارزش مادی نداشت. اصلا کلا نسبت به مهریه حس خوبی ندارم، طوریکه از نگاه کردن به برگه ی قولنامه ی مهریه ام وحشت دارم! شاید هر دختر دیگه ای جای من بود دلش می خواست روزی هزار بار به برگه ی مهریه اش نگاه کنه و احساس غرور کنه! اما من... و دلیلش هم اینه که همیشه حس می کنم مادیات ممکنه من و رامین رو از هم دور کنه. مهریه ی سنگین من، تنها چیزی که برام آورد حس تعهد بیشتر به عشقم بود. از اون شب و بخصوص فرداش و لحظه ی خداحافظی که رامینم توی چشام زل زد و گفت: "مواظب خودت باش. تو حالا بیشتر از قبل مال منی"، حس تعهد شدیدی بهش می کنم و احساساتم شعله ورتر شده. چون حس می کنم خدا ما رو از این مانع نجات داد. کلا من هر وقت عطر حضور خدا رو لابلای عاشقانگیم حس کردم احساساتم عمیق تر شده... بحث تعیین این مهریه حتی باعث شد خونواده ی رامین هم با حسی خاص تر از قبل بهم علاقه مند بشن . طوریکه این سری دم آخر پدر و مادر رامینم با چشای خیس ازم خداحافظی کردن و دو تا خواهراش با صمیمیت زیادی باهام خداحافظی کردن. باورم نمی شد اون کابوس به چنین رویایی بدل بشه.

مساله ی یاری خدا فقط توی مهریه نبود. بلکه شامل خونه و ماشین و سایر امکانات مادی هم شد. حتی محبت زیاد خونواده ی فهمیده و با فرهنگ رامینم رو هم در حد عالی دارم.

دیدین که چطور از نهایت نا امیدی به اوج امیدی عجیب رسیدم. و امروز آرومم... نه به جهت رسیدن به این مادیات. بخاطر اینکه اونروز محبوبم رو برا خودش خواستم. حالادیگه همه ی عمر دل و روحم آرومه که هیچ عامل دنیایی ای توی عشقم دخیل نبود. من خالص خالص عاشق شدم و برای من این یعنی غایت خواستنی های دنیا... و اطمینان دارم فقط خدا بود که پاکی احساسات ، عشقمونو نادیده نگرفت و ... هنوزم هیچ امکانات مادی برام مهم نیست. و این رو هم بگم که باز هم دغدغه های دیگه ای رو برومون هست. اما هیچ وقت اجازه نمی دیم هیچ چیز ما رو از هم دور کنه. چون باور کردیم خدا تنهامون نمیذاره. اونچه ارزش داره و می تونه باعث افتخار انسانیتمون بشه عشقه و بس.

پینوشت: هیچ وقت عامیانه نوشتن از وقایع و مسائل خصوصیم برای دیگران رو دوست نداشتم. اما حس می کنم حالا که ناشناس می نویسم این سبک نوشتن، هم باعث ثبت خاطراتم میشه و هم شاید تجربه هام به درد گروه دیگه ای که توی شرایط مشابه من قرار می گیرن بخوره. و مهمتر از همه اینکه هیچ وقت یادم نره که...


دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
سالروز نامزدیمون

و امروز سالروز پشت سر نهادن یکی از طوفان های عشقی طوفانیست... عشقی کوبنده و پابرجا... تلاشی عاشقانه و بارانی...

سالروز نامزدیمون مبارک عشق من...

شادی و سلامتیتو از خدا می خوام که قلبم با قلب تو میزنه و بی تو "من" معنا ندارم...

دوستت دارم بهارنارنج من...

خاطره ی اون روز و شب از زبون "یاس رازقی":

ظهر روز 21 مرداد 1386 بود که بعد از 2 سال سختی و خون دل خوردن بالاخره خونواده ها به توافق رسیدند... رو به آسمون خدا رو شکر کردم...

اولش قرار نبود مراسم نامزدی بگیریم. منم عصرش با دو خواهر دوست داشتنی و گل رامینم رفتم آموزشگاهی که اونجا تدریس می کردم. ساعت 6:30 بود که از خونه باهام تماس گرفتن و گفتن بدو بیا برا مراسم نامزدی حاضر شو!!! در حالیکه تا شب همش دو ساعت مونده بود با عجله خودمونو به خونه رسوندیم. خواهرم با یکی از خواهرای رامینم رفتن برام لباس نامزدی خریدن. منم یه سری کارای دیگمو سریع انجام دادم.

استرس شدید و وحشتناکی داشتم. صدای رامینم که داشت با چندتا مرد دیگه توی حیاط حرف میزد کمی آرومم می کرد. همش با خودم میگفتم کاش کنارم بود و برام حرف میزد تا آروم شم. اما می دونستم که توی چنان شرایطی که تک و توک مهمونا اومده بودن جلوی اونهمه چشم توی فامیل ما ایراد بود که من توی لباس و آرایش نامزدی با رامینم حرف بزنم. توی اون شرایط که خودم کلی استرس داشتم عموم باهام تماس گرفت و کلی باهام داد و بیداد کرد که نامزدیمو بهم بزنم!! تقریبا همه ی فامیل با نامزدی من مخالف بودن. دلیلش هم این بود که اونا میگفتن من باید بخاطر شرایط و ویژگی هام با بهترین پسر شهر ازدواج کنم ! و بنابراین به این دلیل با ازدواجم با رامین نگران بودن که اون مال یه شهر دیگه بود و هیچ شناختی ازش نداشتن. احساس همشون این بود که رامین پسریه که تونسته دل منو بدزده و من چشم و گوش بسته اونو انتخاب کردم! اما شکر خدا الان که دارم خاطره ی اون شبو می نویسم رامین و خونواده اش چنان توی دل همه جا باز کردن که همه ی فامیل دوسشون دارن.

داشتم می گفتم... وقتی عموم زنگ زد و باهام اونجوری صحبت کرد خیلی غصه خوردم. حتی باهاش دعوام هم شد(عموم از خودم 2 سال بزرگتره و با هم مثل خواهر و برادریم)

مراسم یه بزن و برقص زنانه بود. برا همینم آقایون باید میرفتن. در آخرین لحظات رامینم با عجله صدام کرد و منو برد توی یه اتاق خلوت و بهم کلی دلگرمی داد. این کارش به عنوان یکی از فهمیدگشاش تا اخر عمر یادم نمیره.

مراسم آروم آروم شروع شد و مهمونا یکی یکی می اومدن. همه ی چشما با کنجکاوی به من و خونواده ی رامینم بود. شکر خدا خواهرشوهرا و مارد شوهرم که آدمای بافرهنگ و با کلاسی بودن توجه همه رو خوب جلب کرده بودن. در تمام مدت بخاطر غمی که اون شب توی دلم بود ناراحت بودم و حتی توی عکس ها و فیلم هام هم چهره ام پر غمه . اینم بخاطر حرفای اطرافیانم بود که داشت منو آروم آروم توی خودم میشکست. ناراحتی من در واقع از این بود که چرا اونا که روی رامینم شناخت نداشتن جلو جلو قضاوت می کردن؟

هر چند دقیقه یاد حرفای رامینم می افتادم و لبخندی روی چهره ی درد کشیدم می نشست. تا اینکه نوبت آوردن حلقم شد. موقعی که حلقمو دستم می کردن حس خاصی داشتم. حسی مثل یه پرواز زیبا... اما غم عجیبی رو هم به دوش می کشیدم. حلقم که دستم شد زیر لبی خدا رو شکر کردم و اشک توی چشام حلقه زد ولی خودمو کنترل کردم. مهمونا همه بهم تبریک گفتن و دیگه آروم آروم مراسم تموم شد. قرار شد رامین و باباش بیان و همه با هم عکس بگیریم. بنابراین یه چادر سفید سرم کردم. وقتی رامین اومد از شادی اونقدر ذوق زده بودم که همه ی غمامو یادم رفت! بابا و مامانش کلی برا یکی یه دونشون ذوق نشون دادن. بعد همه رفتن و ما دوتا رو با هم تنها گذاشتن. کلی خجالت می کشیدم ازش. آروم آروم شروع کردیم به حرف زدن. خدا رو شکر کردیم. توی چشای هم عاشقانه زل زدیم. با نگاهمون به هم قول دادیم تا همیشه عشقمونو به پاکی امروز حفظ کنیم. با نگاهمون برای هم آینده ی زیبامونو به تصویر کشیدیم.  رامین آروم دست روی حلقم کشید. برای یه لحظه انگار از این دنیا جدا شدم. فقط دلم می خواست روی زمین سجده بزنم و اشک بریزم و خدا رو شکر کنم.

کمی که حرف زدیم از اتاق اومدیم بیرون. رفتم صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم. روی کاناپه منتظر رامینم که الان یادم نیست داشت چیکار می کرد نشستم. غرق فکر بودم. داشتم به سختی هایی که کشیدیم تا بالاخره به هم رسیدیم فکر می کردم... به عشق زیبامون... به آینده ی روشنمون... که یه دفعه با صدای مامان رامین بیدار شدم که میگفت "..." جون چرا رو مبل خوابیدی. برو توی رختخوابت بخواب عزیزم...

بله... اون شب ما بالاخره بعد از2 سال سختی و لحظات پر استرس بالاخره با هم نامزد کردیم... و تنها خدا... (به امید خدا به زودی هم عقد خواهیم کرد)

امروز که دارم به اون روز و شب نگاه می کنم می بینم فقط شیرینی ها برام مونده و الان به خودم می خندم که اون زمان می خواستم از زمان هم جلو بزنم و اون شب برای بعضی مسائل که نیاز به زمان داشت غصه می خوردم. از این به بعد دیگه اجازه نمی دم هیچ غصه ای توی لحظه های زیبای عاشقانه ام با عشقم نفوذ کنه.

امروز... از انتخابم کاملا راضیم و هر چی می گذره از حد اطمینان هم فراتر میرم . اما گاهی حس می کنم خدا خیلی دوستم داشته که رامین رو سر راهم قرار داد. اون انسان خاص و عجیبیه. انسانی که بعضی وقتا من با این همه ادعام خیلی چیزا رو تازه از اون یاد میگیرم...

وصال من و رامین سنتی نبود. بنابراین می تونست مشکلات زیادی مثل عدم سازش خونواده ها با خودمون یا با همدیگه بوجود بیاره. اما ما در تمام دو سال تلاشمون چنان پیش رفتیم که خونواده هامون که اونروز به شدن با ازدواجمون مخالف بودن الان صمیمانه همدیگه و ما رو دوست دارن. اونقدر که مطمئنم هیچ کدوم از دوستان یا فامیلم محبتی که من از جانب خونواده ی رامینم دارم رو ندارن. و همه ی اینا بخاطر سیاست ها و هوشمندانه عمل کردن رامین و هماهنگی من با اون بود...

رامین به معنای کامل و واقعی برای من ایده آل بود و هست. خوشحالم که بخاطرش با دنیا جنگیدم. با نهایت وجود احساس خوشبختی می کنم...

اینم لینک پستی که یکی دو روز بعد از نامزدیمون توی بلاگ گذاشتم.

پینوشت: چهار روز دیگه بعد از سه ماه دوری!  می بینمت و خدا می دونه که چقدر خوشحالم و چطور بی صبرانه لحظه شماری می کنم...


پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387
تولد بهارنارنج

روز میلاد تن پاک تو است... آسمان را بنگر...

تولدت مبارک بهارنارنج عزیزم...

پینوشت: فرصت اندک من برای این آپ رو ببخش گلم. خودت خوب می دونی که یه جا دیگه به بهترین نحو این روزو بهت تبریک می گم... فقط خواستم حتما توی این بلاگ که عاشقانه نوشت های مجازی روزهای ابتدای عشقمونه هم حتما تبریک گفته باشم.


سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
در روز تو... دور از تو...

غروب دلگیر یک روز دیگر هم در حال گذر است… یک شب زیبا در حال آغاز است… شبی که برای توست و بنام تو…"مرد"… و تو دور از من…

در تنهایی غریب و غربت دلدادگی غریب ترم با حسرت و به عشق تو لحظه ها را زنده ام… سعی می کنم هر دم به این فکر نکنم که کم کم در خود می میرم…و سعی می کنم یادم برود دور از تو تنها نفس هایم را به هم میسپارم و حواسم به زندگی نیست!...

فردا روز تو است… و من چند روزیست کودکانه خوشحالم… با وجودیکه می دانم به این زودی دیدار چشمان پاکت سهم لحظه های بیتابم نخواهم شد ، برای این روز برنامه ریزی می کنم. کادو خریده ام… در حال تهیه ی یک کارت فانتزی هستم… شعر می گویم… فکر می کنم… فکر می کنم… فکر می کنم… و آرام آرام دیوانه وار فقط اشک می ریزم… چه کسی می داند چه در من و بر من می گذرد؟ چه کسی را یارای درک سختی ای است که می کشم؟… حتی جرات ندارم به کسی بگویم دور از تو چه می کشم… دور از تو به مرغک تنهایی می مانم که از هزاران جهت هدف تیر کمان های کشیده شده ای هستم که دل و روحم را نشانه گرفته اند… هر روز از آمدن روز بعد وحشت دارم. چرا که فکر به شب رساندنش دیوانه ام می کند.

اینجا را بسیار دوست دارم. چون فقط اینجاست که می توانم فارغ از هر دغدغه ای بگویم چه بر من می رود این روزها…

رازقی تو


سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
به زبونی ساده...

خیلی وقته که اینجا به زبون ساده ی خودم و خودت برات حرف نزدم... می خوام امروز کمی مثل همون روزها ساده حرف بزنم... آروم دم گوشت زمزمه کنم. پس گوش کن آرام من...

از نامزدیمون حدود نه ماه و نیم گذشته و از آغاز عشقمون چند سال... و هر روزی که گذشته ایمانم به تو یقین بیشتری پیدا کرده و تو رو با حسی محکم تر و منطقی تر از قبل "دوست دارم"... خیلی وقت ها سر به سجده ی شکر میذارم و خدا رو به خاطر داشتن تو شکر می کنم. وقتی با دوستام سر صحبتمون در مورد ازدواج و عشق و اینا باز میشه همیشه بهشون میگم فقط از خدا بخواین هیچ وقت تنهاتون نذاره و بهتون خوشبختی رو عطا کنه. چرا؟ من بعد از آشنایی با تو و شکل گرفتن این عشق آسمونی که شهرتش رو حتی فرشته ها هم توی آسمون تو گوش هم زمزمه می کنند، به این نتیجه رسیدم که ازدواج و عاشق شدن ریسک بزرگیه و اصلا نمی تونی ادعا کنی می تونی یه فرد کامل و ایده آل رو "خودت" انتخاب کنی. چون تازه شناخت ها بعد از شروع همچین حماسه ای و بعد از وصال حاصل میشه. اصلا هر روز که جلو میری نکته های جدیدی پیش میاد و مواردی پیش میاد که وقتی برخورد تو و واکنش تو رو میبینم متعجب میشم که این رفتارهای تو چه نکات مهمی بودن و من هرگز حتی فکرش رو هم نمی کردم که باید توی یه انتخاب به اینا فکر کرد! اونوقته که به درگاه خدا سجده ی شکر بجای میارم و ازش تشکر می کنم که هوامو داشته و یه انسان کامل و نمونه رو به من عطا کرده.

همسرم... رامین من... تو انسان بزرگی هستی... خیلی بزرگ... پاک... اونقدر پاک که من با همه ی ادعام در مورد پاکیم در مقابل تو و افکارت کم میارم!... برای فردی با احساسات و حساسیت ها و عمیق اندیشی من واقعا گمشده بودی... و هرگز یادم نمیره حرف اون کسی که بهم گفت هر کسی را یارای سر کردن با یک شاعر نیست...

دو سال و نیم پیش، یعنی همون روزیکه دل به عشقت دادم و پا توی این راه سخت گذاشتم خیلی نگران امروزی بودم که در اون هستم. اما الان خیلی خوشحالم که بخاطر تو پا توی این بیابون پر بلا گذاشتم... نمی دونم چجوری حرفامو سرجمع کنم... و چجوری بگم تا عمق احساسمو بفهمی... یه دنیا حرف و شکر و سپاسی که هر لحظه توی سرم میچرخه رو چجوری بگم تا...؟

هر روزیکه گذشته عاشق تر شدم... حتی عاشق تر از اون روزها که بخاطرت با دنیا می جنگیدم... تنها خودت و خدا میفهمین این عشق چه حس آروم و لطیفی داره... و براستی غیر این چی می تونه دلیل این همه اشک و رقت قلب باشه؟ غیر این چی می تونه باعث شه که وقتی آدم به دلدارش "دوستت دارم" میگه اشکاش جاری بشه و بعضی شب ها توی خلوتت وقتی به اون و عشقش فکر می کنی راه آسمون رو پیش روت ببینی؟ می دونم که هر کسی نمی تونه این حرفای منو باور کنه!!

و من امروز تو رو دارم... تو که تکیه گاه بزرگ و خاصی برام هستی... و خونواده ی مهربون و عزیزت که همپای پدر و مادر و خواهر و برادرای خودم دوستشون دارم و همین صمیمیت ها رو هم مدیون سیسات و زکاوت تو در جریان تلاشمون برای وصال می دونم...

خدایا تو رو به خاطر "انسان خاص"ی که بهم بخشیدی شکر می کنم... خیلی هوامو داشتی خدا... دیگه چی از دنیا میخوام جز این؟... فقط اینکه برام حفظش کن...

 

باز غروبه همنفسم... باز غروبه و من بی تو حوصله ی هیچ کاریو ندارم... همش سعی می کنم خودم رو سرگرم کنم تا گذشت این لحظه های دردمند و سخت دوریتو راحت تر بتونم تحمل کنم. چند روز دیگه میای پیشم و این رویا چند روزه که منو مشغول خودش کرده و بی اونکه بفهمم گاهی متوجه میشم چند دقیقه است که تو فکر فرو رفتم...

به هر حال روزی این دوریمون هم تموم میشه و شونه های خسته مون برای همیشه تکیه گاه هم میشن... هر چند من و تو از همین راه دور هم "با هم" و به عشق هم زندگی می کنیم و به عشق هم نفس می کشیم...

 

... و کاش بدانی من چقدر دلتنگ توام... و از بسیاری اشک هایی که ریخته ام چه بر من رفته است...  که می داند؟... که می داند بی تو من چه می کشم؟... آنچه گفتم نه نوشته هایی زیباست. بلکه حرف هایی است از سر دل برای انکه... "دوستش دارم"...


آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 34627


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری